کتاب "از پرنده های مهاجر بپرس" اثر سیمین دانشور

کتاب از پرنده های مهاجر بپرس

مجموعه داستان های کوتاه

گردآوری و ترجمه: سیمین دانشور

تعداد صفحات کتاب: 123 صفحه

فرمت: پی دی اف

زبان کتاب: فارسی

حجم فایل: 1.6 مگابایت

قیمت :

2,000 تومان

602 فروش

(دیدگاه 1 کاربر)

کتاب "از پرنده های مهاجر بپرس" اثر سیمین دانشور

کتاب از پرنده های مهاجر بپرس

مجموعه داستان های کوتاه

گردآوری و ترجمه: سیمین دانشور

تعداد صفحات کتاب: 123 صفحه

فرمت: پی دی اف

زبان کتاب: فارسی

حجم فایل: 1.6 مگابایت

قیمت:

2,000 تومان

توضیحات محصول

معرفی کتاب از پرنده های مهاجر بپرس

یکی دیگر از آثار ارزشمند سیمین دانشور کتاب از پرنده های مهاجر بپرس می باشد. کتاب مجموعه 11 داستان کوتاه است. سبک نوشتاری کتاب به گونه ای است که انگار کسی برایتان داستان تعریف می کند و شما از شنیدن آن خسته نمی شوید.

مروری بر داستان های کتاب

برهوت : مردی نظامی که از او خواسته شده دوست چندین ساله اش را بکشد .

میزگرد : فردی روح سعدی و حافظ و اخوان و رستم را احضار کرده است .

مرز و نقاب : مردی که با وجود دو فرزند با زن دیگری دوست است و اکنون دنبال چهره ظاهری و واقعی آدم هاست.

روزگاری اگر : پسر جوانی که صوت زیبایی برای خواندن قرآن دارد و به جبهه می رود .

از خاک به خاکستر : مردی راهی آمریکا شده و در آنجا با زنی آمریکایی ازدواج کرده است و تفاوت فرهنگی بین آنها فاحش است .

باغ سنگ : زن و مردی که ازدواج فامیلی کرده اند و اکنون فرزند آنها مشکل دارد .

دو نوع لبخند : نامه به مردی عاشق موسیقی .

روبوت سخنگو : سال ها گذشته و جهان همچنان همان است که بود و همچنان به مرد شاعر زن نمی دهند !

از پرنده های مهاجر بپرس : دختری که روسری اش در مدرسه دخترانه کمی عقب رفته و نحوه برخورد ناظم با او !

بخشی از متن کتاب

به مرد روحانی نگاه کردم. شبیه مجسمه ابن سینا در همدان، نشته بود. وننی باشد و قرآن را در جیبش گذاشت بود که از بنیاد ظلم و کم و زیادش حرف زد. نیمار هم پا شده بود. مرد روحانی نه خداحافظی کرد نه هبجی.
ها شدم. تفنگ شکاری ام را برداشتم. بروم تو آنان نیمار؟ با تفنگ شکاری؟ صدای خنده بازی را میشنیدم. صدای نجوای ایران خانم و نیمار می آمد. خشاب تفنگ را در آوردم و گلوله ها را از خشاب بیرون کشیدم. گلوله ها را نه چمدانم گذاشتم و لباسهای زیر را روی آنها چیدم. طپانچه در جیب کتم بود. میگذاشتم برای صبح رفتی از روشویی در می آمد. رودررو مثل یک مرد. ایران خانم خودش یکدست لباس شخصی برادرم را که به اندازه من در آورده شده بود سر چوب لباس زده بود و در گنجه نازی گذاشته بود. یک دست کت و شلوار دیگر که تنم بود لباس دامادی ام بود که ایران خانم خریده بود. فتا با لباس دامادی…..

اشتراک در
اطلاع از
guest
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x